داشتم پرونده های قتل درس حقوق جزا رو مینوشتم باورش سخته با این روح لطیف تک تک اطرافیان را از دم تیغ گذراندم
چاقویی را سمی کردم و به دستان مرد قد بلند پالتو بلند دادم تا آقای مجری را به قتل برساند
آقای مجری با حرف هایش امید و انگیزه را در مرد سامسونت به دست کشته بود مرد سامسونت به دست خودکشی کرد در آخرین لحظات وصیت کرد بیشتر به خودسازی توجه کنید از اجتماع دور میز عده ای در شرف مرگ بودند ، عده ای مرده بودند و عده ای ادای تداوم حیات را در میاوردند
زندگی جریان داشت در لای کتاب های کتابخوان جمع هرچند اخلاق پتیبل طورش از روشنفکری هایش میکاست
زندگی جریان داشت
در لبخند های زیر میز
زندگی جریان داشت پشت ماسک ها روح های آرامی سکنا گزیده بودند اما در چشم ها توطئه ای سرخ طلوع خورشید تفکرات را به غروب سوق میداد
پزشک جمع زنی نداشت که بینایی اش باشد ، به قرنطینه که رفت هم رنگ جماعت شد انگیزه هایش رنگ باخت و جز پیشه ی پزشکی اورا تفاوتی نبود در آن جمع
روی پیشه اش متمرکز بود اما خیلی زود سرش را در خیابان های مسکو یافتند زندگی اش کوتاه بود هنوز 50 صفحه از صفحات زندگی اش پر نکرده بود که بولگاکف او را کشت
آقای خاک خورده خاک هایش را میتکاند و راهی راهی میشد که هیچ معلوم نبود کی باز خواهد گشت
به نظر میرسید اقای پالتو بلند و اقای خودکار رنگی رفاقت دیرینه دارند اما این رفاقت بار ها به دعوا های سنگینی می انجامید به حدی که دیده شده بود پالتوی آقای پالتو بلند را رنگی رنگی کرده بود یا آقای پالتو بلند با نگاه های کاراگاهی مرد خودکار رنگی را نگریسته بود
آقای بی صدا مورد تهاجم تک تک اعضا بود او پشت دوربین به شدت سخنور بود بی صدا گرچه همیشه حاضر بود اما دیده نمیشد
خانم متهم، رفع اتهام شده بود از آنجا بود که دیگر خانم متهم نبود خانم جان جانان نام گرفت البته اقای مجری هنوز از زیر عینک با نگاه های مرموز او را زیر نظر داشت اما خاله ریزه معتقد بود جان جانان قابل اعتماد تر از آقای مجریست
از روزی که خنده های اجتماع آقایان را از پشت سرش شنید دیگر اعتمادی به آن ها نداشت
خاله ریزه با قدم های کفشدوزکی دنبال فضای امنی بود اما امنیت مدت ها بود پشت ماسک ها مخفی شده بود
ادعا میکردند به دنبال اعتماد سازی هستند اما اعتمادی که ساخته شود همان بهتر که نشود اگر بستر باشد اعتماد ، زاده خواهد شد نه ساخته
آقای مجری همچنان روی صندلی نرمش لم میداد و با ژست من میدونم از آخرین اخبار بی خبر بود
ناگهان خبر ازدواج خبرنگار ، جمع را به خود آورد
خبرنگار رفته بود اخبار این جمع دیگر قابل انتشار نبود
امضا : خاله ریزه
آرامش...ما را در سایت آرامش دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 199